۱۴۰۱/۰۴/۰۳

روزها

 امروز با فرماندم بحثم شد  حرف زور و چرت و پرت می‌گفت٬ فکر می‌کنم خل شدم کمتر خیلی کمتر حرف میزنم نمیدونم چرا حتی حوصله بیرون رفتن هم ندارم٬ اون چیزهایی که قبلا ازش می‌ترسیدم داره اتفاق می افته معلوم نیست چه اتفاق پیش بینی نشده ای قراراه به وقوع بپیونده٬ اصلن انگیزهای برای درس خوندن ندارم٫ تنها کاری که می کنم آهنگ گوش می کنم و کارهایی رو که باید می کردم و نکردم یا باید انجام بدم رو لیست می‌کنم٬ نمیدونم دارم به کجا میرم بی هدفتر از همیشه در دریایه پر تلاطم زندگی گیر کردم٬ دلم میخواد برم سفر با کشتی تو دریا و توفان بشه و سعی کنم خودم رو نجات بدم٬ چرا؟


اون روز که گفتی "خوشحالم که یکی رو دارم که به کار و افکارم احترام میزاره و فقط با اون دردل می کنی" خیلی جلوی خودم رو گرفتم که چیزی نگم٬اصلن تصمیم گرفتم راجع به اون فکر نکنم٬ نمیدونم چرا ولی خیلی رو اعصابه حوصله میخواد اونم بیاد به فکرام اضافه شه٬ گمون نکنم تفاوتی با قبلن کرده باشم فقط بیشتر در جهت منفی محور پیشروی کردم انگار٬ کم کم دارم به صفر می رسم.

کاش حداقل بارون بزنه٬ هوا خیلی مزخرف شده ٬ گرد و خاک کشور همسایه هم این روزها تشریفش رو آورده٬ شاید درس خوندن رو به کل گذاشتم کنار٬ وقتی پول نباشه٬ وقت نیست  ٬ وقت نباش تمرکز و حواس هم نیست هرچی هم برنامه ریزی کنی تقسیم میشه رو کار و استراحت٬ باید برم دنبال پول!! شاید حداقل در اینده به عنوان یه ادم بی سواد تونستم کارهایی رو که الان دوست بدم اون موقع انجام بدم.

نمیدونم چرا اینا رو دارم برات میگم٬ شاید نوشتن همیشه ارومم میکرده اونم وقتی می دونم که حتما یکی هست که بیاد اینا رو بخونه٬ چندبار میخواستم وب و پاک کنم و مطالبش رو از دسترس خارج کنم ولی دیدم چه کاریه این وب یه مخاطب بیشتره نداره و تنها دلیل بودنش هم اونه تا وقتی هست اینجا هم هست حتی اگه ده سال هم بهش سر نزنه سال یازدم از سر کنجکاوی میاد و یه نگاه می کنه.خیلی حرفا هست که نمیدونی و باید بهت بگم ولی وقتی میگم که از الانم یه ده تا پله بالاتر باشم تا حداقل از خودم خجالت نکشم.

غرور خیلی چیزه مزخرفیه همیشه ادم رو پشت اون چیزی که واقعا نیست پنهون میکنه! 

امیدوام خوشحال خوشحال باشی و کلی شادی و انرژی تو زندگیت باشه و هر روزت صاایران باشه.

شب بخیر


۱۳۹۲/۰۳/۰۳